راد دُخت

کانون عفاف و حجاب

راد دُخت

کانون عفاف و حجاب

حجاب برای زنان از ضروریات دین اسلام است. واجب بودن حجاب از نظر قرآن، سیره و سنت پیامبر (ص) و امامان معصوم (ع) و نیز به حکم عقل و اجماع رأی فقها و علمای اسلام امری ثابت است. واژه حجاب7 بار در قرآن کریم آمده است و معنای کلمه در این هفت مورد چیزی است که از هر جهت مانع دیده شدن چیز دیگری شود. در قرآن، حدود 4 آیه به واجب بودن حجاب دلالت دارد اما در مورد حفظ عفت و پاسداری از حریم آن، بیش از 10 آیه در قرآن وجود دارد.
منبع(کتاب پرنیان - نوشته محمد رضاخانی - ناشر موسسه عماد)

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

من زنده ام

شنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۳، ۱۰:۲۱ ق.ظ

به بهانه ی سالگرد ورود آزادگان به میهن عزیزمان

یادداشت کوتاه زیر از خانم معصومه سپهری، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس در پاسداشت کتاب «من زنده ام» است.

سال ۷۶ زمانی که دانشجوی دانشگاه تبریز بودم در یکی از برنامه‌های فرهنگی دانشگاه، برای نخستین‌بار بانویی را ملاقات کردم که طعم اسارت در زمان جنگ را چشیده بود. او خانم دکتر فاطمه ناهیدی بود. سخنان آن روز ایشان خصوصاً بخشی از خاطراتشان که بعد از برنامه‌ی رسمی برای چند تن از ما دختران تعریف می‌کرد برای من که تازه جذب خاطرات جنگ شده بودم، فضایی غریب و در عین حال قابل ستایش ترسیم می‌‌ کرد.

سؤالات زیادی از آن دوران در ذهن داشتم و چند کتاب کم‌ حجمی را که همان سال‌ ها در مورد زنان آزاده منتشر شده بود خواندم؛ اما آن‌چه نوشته شده بود تصویری کم‌ رمق از آن رخداد خاص بود. در همه‌ ی این سال‌ها گوش به زنگ انتشار کتابی در مورد آن چهار زن بودم. آن چهار زنی که گرچه ظاهراً تعدادشان کم بود، اما شرایط شان برای نشان‌ دادن چهره‌ای از غلبه‌ ی ایمان بر هراس و امید بر یأس و مقاومتی رو در رو با دشمن بی‌ نظیر بود.

بعد از سال‌ها انتشار کتاب «من زنده‌ام» روایتگر آن ایام است که با نثر روان و تصویرسازی مناسب بخش زیادی از انتظارات و سؤالات را پاسخ داد و ما را سهیم رنج و صبر و امیدواری آن چهار زن نمود. خانم «معصومه آباد» با خاطراتش ما را به سلول‌ های سرد و تنگ و تاریک اسارت برد و یادمان آورد چقدر زندگی، امید، آزادی و استقامت، دوست داشتنی و ارجمندند و انسان چه خلاق است که می‌تواند به اسارت معانی متفاوت بدهد.

raddokht-65


خلاصه ای از کتاب در ادامه ی مطلب



یاد روزهایی افتادم که می خواستم خدا امتحانم کند. باورم نمی شد که امتحان من اسارت باشد.

...نمی‌خواستم جلوی دشمن ضعف نشان دهم. عنوان «بنت الخمینی» و «ژنرال» به من جسارت و جرأت بیشتری می‌داد. اما از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود می‌ترسیدم. نمی‌توانستم فکر کنم چه اتفاقی ممکن است بیفتد. دلم روضه‌ ی امام حسین (ع) می‌خواست. دوست داشتم یکی بنشیند و برایم روضه‌ ی عصر عاشورا بخواند. خودم را سپردم به حضرت زینب...

وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آن‌ ها تشر زدند که چرا جا باز می‌ کنید و روی دست و پای هم نشسته‌ اید؟ و با اسلحه‌ هایشان برادرها را از هم دور می‌ کردند. نگاه‌ های چندش‌ آور و کش‌ دارشان از روی ما برداشته نمی‌شد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیل‌های پرپشت و با لهجه‌ ی غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقی‌ها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!

رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من می‌ گن اسمال یخی، بچه‌ی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم می‌خوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم می‌خوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زن‌ها رو به اسارت می‌گیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نمونده...
هنوز صدای جوانمردی و غیرت او را می شنیدیم که دستور دادند از گودال بیرون بیاییم. ما را به گوشه ای بردند؛ جایی که هم زیر نظر آنها بودیم و هم کمی از بقیه فاصله داشتیم...
۹۳/۰۵/۲۵
کارگروه عفاف و حجاب

کتاب

من زنده ام

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی